تازه مطالب
Home » تحليل » ځانګړی نظر » ماجراى زندگى سمندر، با دختر كاكا جلندر/عبدالبصير منيب
ماجراى زندگى سمندر، با دختر كاكا جلندر/عبدالبصير منيب

ماجراى زندگى سمندر، با دختر كاكا جلندر/عبدالبصير منيب

يك دوست صميمى و مهربان دارم، كه سمندر نام داره و روز هاى بسيار سختى ره در زندگى سپرى نموده و فعلاً هم مشكلات داره و از لحاظ صحى رنج ميبره، اگرچه جوان صابر و بردبار است، ولى از بابت مشكلات اخير در زندگى خيلى رنج ميبره.

چند روز پيش همى جوان نورانى و خوش قيافه  سمندر، ره بعد از مدت ها در يك سوپر ماركيت افغانى شهر نيويارك ملاقات كدم؛ بعد از احوال پرسى و قصه هاى گذشته به مه درد دل كد و با يك آه دردناك و طويل و بسيار افسوسناك چنين درد هاى خود را حكايت كرد:

چه كنم بيادر قند، فقط يك ستاره و مهتاب ره از آسمان برى مادر امين ، پايين نكدم  در غير آن، هر چيز در توان بندگى و انسانى بود، انجام دادم.

سمندر درد دل و شكايت داشت و بسيار افسوس ميكرد كه ايكاش مجرد ميبودم و همى ميگفت : “قربان بى زنى كه يك نان تنها ميزنى!”

پرسان كدم، كه چرا سمندر باز چى گپ است؟ چرا خيريت است؟

سمندر به جواب گفت، پرسان نكو بچيم، از كجا شروع كنم و از كى بنالم وقتى مجرد بودم، جوان بسيار خوش تيپ و لوكس بودم، درس و تحصيل داشتم.

 وقتى مه هر محفل عروسى را ميديدم و ميگفتم اينه بخير يكروز ديگه نوبت مه هم بخير ميرسه و چه وقت باشه، كه كدام آواز خوان همى بيت آهسته برو ره، به لهجه ساربان و يا استاد رحيم بخش بخوانه.

خلاصه در هر نكاح و عروسى كسى صدا ميكد اينه بخير ايدفعه نوبت سمندر است، مه ديگه ايقه خوشحال مى شدم كه پرسان نكو ديگه؟

هر دفعه  آغا شير، شوهر خاله فريده مه ره گوشه مى كد و مى گفت: سمندر هر وقتيكه شوق زن و عروسى سرت آمد بيا در همى ساحل بحر به همراى يك درجن بير بدون الكول، اول هر دوى ما همى ١٢ بوتل بير ره نوش جان ميكنيم و بعد از اشك هاى خود همى بوتل هاى خالى ره پر ميكنم، باز ديده شود كه شوق زن و عروسى را ميكنى و يا خير و زن هم در خارج؟

مه همراى خود مى گفتم، شوهر خاله فريده چى ميگه حالى ديگه خودش زن كده، عيش و عشرت كده ، حالى از بخيلى خوش نداره كه مه زن بگيرم. چرا زن نكنم؟ زن گرفتن سنت اس و طلاق دادن اش واجب، باز اگه همرايش جور نيآمدم ، جدا ميشم زور خو نيست كه يكجا زندگى كنم.

سال ها تير شد در همى خارج  خوب فاميل ها و دختر ها را ميشناختم، كه انگليسى ميفاميدن و راه و چاه را هم بلد بودند. مه گفتم از ايقسم دختر هاى آزاد تير شو مه خو هرچه نباشه صوفى مزاج هستم، گفتم بيا از همى افغانستان و يا پاكستان يك دخترك با حجاب مسلمان ميگرم، كه قرآن خوان و نماز خوان باشه و ديگه چشم پت باشه؛ خبر نبودم كه از مه هم چشم پاره است.

خو بالاخره، همى نصيب و قسمت كار خوده ميكنه و همو كلان ها مى گفتند شب نكاح و شب گور معلوم اس و همراى كسى كه قلم زن نصيب ات ره زده باشه و يك چيزى بهانه ميشه.

بالاخره، قلم زن نصيب مه سمندر بيچاره و مسكين ره در قريه للندر همراى دختر كاكا جلندر نزديك زيارت قلندر زده بود، كه كاشكى نميزد و رنگ قلم اش در وقت نوشتن خشك ميشد، پس تقدير و نصيب كار خوده ميكنه.

خلص كلام بيادر جان چه درد سر بتم، رفتم افغانستان عروسى كدم و زن اسپانسر كدم و به خارج آمد. روز هاى اول خوب بود بسيار عادى، مه هم ناديده دفعه اول بود زن كده بودم. ناز بتى، چكر ببر ، موتر دوانى ياد بتى، كمپيوتر بگير، أيفون و ايپد بگير، خلاصه يك مهتاب و ستاره ره از آسمان پايين نكدم و بخاطريكه از قدرت و توان مه خارج بود.

آهسته آهسته در كار هاى شخصى مه مداخله ره شروع كد، كه معاش ات چند اس و به فاميل ات حق ندارى پول روان كنى، پدر و مادرت پيسه كمك نكو و بايد قبر پدر مره جور كنى و بوبويم به حج روان كو، محفل ختنه سورى به بيادر خوردم بگى و غيره چيز ها!!!!

راستى بعضى خواهشات شرعى و عرفى اش را تا حد توان قبول و اجرا كدم، بخاطريكه در زندگى مشكلات زياد ديده بودم. هر راه و روش را كه گرفتم تا اگه زن اصلاح شوه از مصالحه، گپ زدن، نرمى هيچ تأثير نكد و خر ايزن فقط يك لنگ داشت.

چند سال پيش، آغايم و بوبويم مريض بودند و مره خواستند تا به كابل بروم، با مشكلات و دريافت چند روپيه، از زن  خواهش كدم و گفتم بياكه يك چكر كابل بريم.

از فاميلا هم ديدن ميكنيم، آغا و بوبوى ما نواسه ها را ميبينن، زن دو پاى در يك موزه كد و گفت:  مه بخاطر چه خارج آمديم كه پس افغانستان برم، بلايم د پسه گرد و خاك بى برقى و جنگ اش.

مه هم بيادر جان صرف نظر كدم از رفتن به افغانستان و هر روز جنگ و غالمغال ما بود.

بالاخره،  يكروز به كورس انگليسى و كمپيوتر داخله گرفت و كم كم انگليسى ياد گرفت و چند سال پيش رفتن رفتن هر كس و ناكس و هر بيسواد به افغانستان بود و بخاطر ترجمانى روان بودند و همى زن بدون اينكه از مه اجازه و يا مشوره بگيره توسط يك دوست و همصنفى خود به ترجمانى ثبت نام كده بود،

يك روز به كار بودم و تصادف كمى وقتى از كار به خانه آمدم و در اطاق صالون ديدم كه يك نفر سياه پوست بد فوكس نشسته و راستى به ديدن همى سياه پوست يك شوك خوردم و عصبانى شدم و گفتم ايى نفر كيست او زن؟ به جرئت گفت نآن اف يور بيزنس، اى از ماى بيست فريند، آنى پروبلم؟ زياد خوده ديوانه ديوانه نكو!

چند روز بعد از همى حادثه به ترجمانى افغانستان رفت و اولاد ها را برى مه ماند؛ خلاصه بيادر گل همى رفتن به افغانستان و يگان دفعه ايميل ميكد و ميگفت اجازه گپ زدن ندارم ، چون در بيز عسكرى بگرام هستم، تا اينكه شش ماه گذشت، تيلفون گرفتم از شهر مريلند و همى زن مرا جواب داد و گفت نه ترا كار دارم و نه اولاد هايته،  مه فعلاً به همراى يك پيلوت امريكايى بنام زيلند دوست صميمى و باى فريند مه است و خوشحال هستم. مه گفتم او زن اولاد ها خورد است،  به جواب گفت : مه ديگه نه اولاد ها ره كار دارم و نه تو ره، از طرف مه طلاق هستى و فارم ديورس د كورت فايل كديم و ديگه نميخواهم همراى تو بورنگ زندگى كنم.

چند روز بسيار عصبانى و خاموش بودم و بالاخره از مجبوريت گفتم،  زن خو رفت و ديگه همرايش داد و معامله ندارم، بينى مرا بريد همى مشكل  زندگى خود ره يكطرفه كنم و با پوليس شهر لانگ آيلند تماس گرفتم.

با پوليس بعد از چند روز تماس مكرر و مداخله يك دوست خارجى به مه خبر دادند، كه خانم  ديگه نمى خواهد با تو تماس داشته باشه و ميگن كه سمندر عادت  تروريست ها را داره، از خشونت كار ميگيره، ريش خوده كلين شيو نميكنه، درامه هاى هندى و تركى ره خوش نداره، فقط نماز خاندن و كتاب خاندن خوشه داره و بس.

اينى بود بيادر جان گل،  قصه مه و دختر كاكا جلندر از قريه للندر،كه خانه شان بود نزديك زيارت قلندر و آمد در شهر لانگ ايلند و تيلفون آمد به مه از شهر مريلند و بأى فريند گرفت زيلند ره ، كه اگه خداى نكده مه دختر كدام درمندر و يا جيتندر ميگرفتم،  چى حال مى ديدم و مى داشتم، كه دختر كاكا جلندر ما را ايقسمه نسق داد!!!

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*